محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

280

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مسلمان بودند همه را گرد كرد و ايشان را به در حصار برد ، و دو ماه آن مردمان را به حصار سختى و عذاب همى داشت و حرب همى كرد تا بيچاره شدند و سوى پيغمبر آمدند و با او صلح كردند . و پيغمبر چون مالك باز گشت به جعرانه ، آن خواسته همچنين قسمت نكرد . و مردمان همى ترسيدند كه او چيزى ديگر به مردمان دهد . پيغمبر را گفتند هم اندر اين جاى غنيمت قسمت كن . پيغمبر ايشان را گفت : آرى . پس او را بگرفتند و گفتند نگذاريم كه به روى تا اين را قسمت نكنى . و ردايش بربودند ، و هر كسى از عرب غوغا و بىادبى كردند . گفتا : اى مردمان ، رداى من باز دهيد ، و الله كه اگر به عدد همه درختان تهامه چهارپاى بودى همه شما را بخشيدمى و از شما دريغ نداشتمى . و شما دانيد كه مرا از همه پنج يك است . من پنج يك از همهء اين غنيمت بهرهء خويش شما را بخشيدم و نخواهم . و پيغمبر به هر قسمت راست كردى سوار را دو بهرهء خويش شما را بخشيدم و نخواهم . و پيغمبر به هر قسمت راست كردى سوار را در دو بهر و پياده را يكى ، و بدين غنيمت مكّيان را بيشتر داد و آن مردمان را كه مؤلَّفة قلوبهم خواندند . پيغمبر ايشان را هزار اشتر داده بود به ده تن هر يكى را صد اشتر : بو سفيان را صد اشتر ، و همچنين پسرش را معاويه و حكيم بن حزام را و النضير بن الحارث را و علاء بن حارثة الثقفى را و حارث بن هشام را ، برادر بو جهل را ، و صفوان بن اميّه را و سهيل بن عمرو را و حويطب بن عبد العزّى را و عيينة بن حصن را . پيغمبر عليه السّلام ايشان را اين خواسته ها بداد تا مسلمانى اندر دلشان شيرين گشت . و جماعتى را از قريش پنجاه پنجاه شتر داده بود از شاعران ، و عبّاس بن مرداس السلمى را مهتر سليم را ، او نيز شاعرى بود ، همچنان او را پنجاه شتر بداد . و نستد و شعرى گفت ، و پيغمبر را آن شعر عرضه كرد . پيغمبر على را گفت : * ( اقطع منّى لسانه ) * . زبان او از من ببر ، يعنى كه به بخشش خشنود كن . على آن شتر را به صد كرد و هر كسى را همى داد صدگان و پنجاهگان . و گوسپند همچنين همى داد صدگان و دويستگان . و مردى به راه اندر اشترى برابر اشتر پيغمبر همى راند ، و به پاى آن مرد اندر نعلين بود سطبر ، آن نعلين به پاى پيغمبر اندر آمد و پيغمبر از آن درد يافت و تازيانه اى بر ساق او زد و گفت : ز استر شو كه پاى من